سبحانسبحان، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

روزهای مادرانه من

بازم ویزیت بارداری ...

  سلام گل پسری زبر و زرنگ و شیطون مامان خوبی ؟ جات خوبه مامان ؟ ... خیلی تنگ شده جات ... میدونم ... اما حتما جات خوبه که هنوز اونجایی دیگه !!! یکشنبه 26 مردادماه ویزیت هشتم بارداریم بود ، ساعت 9 شب خانوم دکتر سونوم رو دید و گفت همه چیش خوبه وزن و فشارم رو هم کنترل کرد که خب اونم خوب بود خدا رو شکر قرار بود معاینه لگن بشم تا ببینم میتونم طبیعی زایمان بشم و مشکلی نیست ... اما چند روزی بود احساس میکردم عفونت دارم ، برای همین از دکترم خواستم به جای معاینه ،  برام اول آزمایش بنویسه ... چون اگر بدون آزمایش معاینه میشدم و عفونت هم داشتم میتونست خطرناک باشه برای پسری مامان ...   ...
30 مرداد 1393

سونوی پنجم بارداری ...

  سلام سلام قند و عسل خوبی مامانم ؟ این همه تکون خوردن و لگد زدن و شیطونی کردن تو دل مامان ، یعنی خوبی دیگه !! عاشق همین تکون خوردناتم ، حتی اونایی که اذیتم میکنه ... و میدونم دلم دنیــــــــــــــــــــــــــــــــا دنیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا برای تک تکشون تنگ میشه   قرار بود 35 هفته مون که تموم شد برم سونو ، اما پایان 35 هفتگیمون با پایان ماه رمضان یکی شد و خوردیم به تعطیلات و در نتیجه نوبتمون افتاد برای بعد از تعطیلات                                 شنبه 93/05/...
15 مرداد 1393

ویزیت ششم و هفتم بارداری !!

  سلام شازده پسر خوبی عزیزکم ؟ ... مامانی امروز وارد هفته ی 35 ام شدیم ... خدا رو شکر ... امیدوارم تا آخر آخرش همینطور پسر آروم و خوبی باشی و صحیح و سالم و به موقع به موقع به موقع بیای بغلمون به موقع رو سه بار گفتم چون خیلی نگران اینم که زودتر از موعد بیای ... نمیدونم چرا ... اما به هرحال امیدوارم به موقع بیای بغلم و البته صحیح و سالم ، شکلات خـــــــــــــــــــــــــــــــــــوشمزه ی مامان و بابا           نمیدونم چرا ویزیت ششم بارداری رو ننوشتم ... البته میون این روزای شلوغ چیز عجیبی نیست ... اشکالی نداره ، الان مینویسم ، البته با تاخیر یکشنبه 93/3...
29 تير 1393

سونوی چهارم بارداری ...

  سلام وروجک دوست داشتنی من مامانی هر روز بیشتر از دیروز عاشقت میشم و هر لحظه برای دیدنت مشتاقتر  ... اما خیلی خوب میدونم که وقتی به دنیا بیای دلم به اندازه یه دنیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا برای این روزها و شبها ، تکون خوردنها و لگد زدنهات ، آزمایش دادنها و سونو و دکتر رفتن ها ، برای تمام دردهای کم و زیاد و نفس نفس زدنها و سوزش معده و حتی حالت تهوع های صبحگاهی اون اوایل ، برای همه و همه تنگ میشه         مامانی قشنگه ، چهارشنبه 1393/03/22 ساعت 5.5 عصر نوبت سونو داشتم ... برای چهارمین بار تو این مدت اومدیم دیدنت ، شازده پسر ... بازم من رو ...
23 خرداد 1393

ویزیت پنجم بارداری ...

  سلام سلام ، پسرک پر شر و شـــــــــــــــــــــور من خوبی وروجک ؟ ... وای که چقدر عاشقت میشم  اون لحظه هایی که تو دلم تکون میخوری  حرکت میکنی از این طرف به اون طرف  و لگد میزنی ... دیگه وقتایی که تکون میخوری ، اگر پرچین ترین لباس دنیا هم تنم باشه ، حرکاتت رو از روی لباس هم میشه دید       برات بگم از ویزیت پنجم باردرای ... دیروز با هم رفتیم پیش خانوم دکتر دوباره ... خانوم دکتر وزن و فشارم رو چک کرد ، مثل هر بار ... و این بار بالاخره مامان خانوم شما  2کیلو وزن اضافه کرده بود خانوم دکتر از حرکات شما پرسید و منم گفتم که حسابی وول میخوره و شیطونی میکنه ....
22 ارديبهشت 1393

ویزیت چهارم بارداری ...

  یه پست با تاخیر دیگه  !   یکشنبه 17 فروزدین 1393 برای چهارمین ویزیت بارداری نوبت داشتم ، ساعت 6 عصر ... وارد اتاق خانوم دکتر که شدم برگه سونو آنومالی رو دادم بهش و نشستم ... خانوم دکتر هم با دقت هر دو برگه رو خوند و یه چیزایی رو تو پرونده ام اضافه کرد ...  بعد هم وزن و فشارم رو اندازه گرفت و با لبحند گفت چه خوب چاق نشدی ها !!   آخه من قبل از ازدواج لاغر بودم ، بعد از ازدواج با بابا جون مهربون شما اینقدر بهم خوش میگذشت که چاق شدم !         وقتی هم که شما اومدی تو دلم ، اون 3-4 هفته اول ، قبل از +شدن بی بی چک و دادن آزمایش ، چون تقریبا مطمئن بودم شما تو دلمی خوشح...
20 فروردين 1393

سونو آنومالی و تعیین جنسیت ...

    سلام عزیز دردونه ما ، سلام یکی یه دونه ما سلام بهترین هدیه خدا  سلام شادی ِ خونه ی ما سلام ثمره عشق ِ من و بابای مهربونت خوبی عزیزکم ؟ ... آره خوبی ، دیدم که خوبی ... دیدم و کلــــــــــــــــــــــــــــــی لذت بردم از دیدنت ...   شیرینترین لحظات زندگی این روزام تو مطب سونوگرافی میگذره ، اون لحظاتی که میبینمت ، صدای قلبت رو میشنوم و از سلامتت مطمئن میشم ... اون لحظات غرق شادی ام ؛ شادی ای که تا حالا تجربه نکرده بودم ... یه شادی وصف نشدنی...    یه شادی از جنس خدا ، از جنس آسمون    از جنس پاکی ، از جنس تو ...   تو این لحظات  اح...
17 فروردين 1393

سومین ویزیت بارداری ...

  سلام سلام قند و عسل   اول اینکه ببخشید که گاهی تنبلی میکنم تو آپ کردن وبلاگت ، دست خودم نیست مامان ، گاهی حالم خوب نیست و واقعا نمیتونم ... شما خودت که اون تو تشریف داری بهتر در جریان اتفاقات داخلی ای که حال مامان رو بد میکنه هستی !   سه شنبه 7 اسفند رفتم برای دومین ویزیت بارداری ... خانوم دکتر سونو و آزمایشم رو دید و خدا رو شکر گفت همه چی خوبه  عدد ریسکم هم 1:10000 بود و low risk ... خدا روشکر   فقط ...بازم وزن کم کردم به خانوم دکتر گفتم خودم حس میکنم اوضاعم بهتره پس چرا بازم وزن کم میکنم آخه ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! خانوم دکتر گفتن اوضاع نی نی خوبه ، نگران نباش ...  این وزن کم کردن تو ماه ...
11 اسفند 1392

ســـــــونو ان تی ...

  سلام وروجک مامان   سرت رو درد نیارم و برم سر اصل مطلب یکشنبه 21 بهمن 1392 رفتیم مطب آقای دکتر سعید خسروی برای سونو ان تی ... قبلا هم تو هفته نهم برای شنیدن صدای قلب خوشگلت رفته بودیم پیششون ... یادته که ؟ نوبتمون ساعت 3.5 بود اما حدودای 5 بود که رفتیم تو از بس مطب شلوغ بود ، مثل همیشه ... منم اینقدر دل تو دلم نبود و برای دیدنت ، یا بهتر بگم سالم دیدنت ، استرس داشتم که هر دقیقه برام مثل یه ساعت میگذشت ... این روزا هم همونطور که میدونی مامان عاشق شربت گلاب شده!!!!!!!!!!! چیزی که هرگز دوست نداشتم! ... پس یه بطری شربت گلاب خنک و خوشمزه درست کردم و با خودم بردم ... هم شیرین بود و باعث میشد شما بیدار بشی تا دکتر...
29 بهمن 1392